به بعد از ظهر خسته پنجره ای نگاه می کنم ، یک رویش پرده ای کهنسال ، روی دیگرش ، غباری رهگذر ، پروانه ای می رسد ، عابری سوت زنان می رود ، برگها می چرخند ، دستی بر شیشه همسایه قلبی می کشد ، پنجره می لرزد ، نگاه می کنم ، قلب در انعکاس ابری آسمان ، بر سینه تنهائیش ، با باد می رود و با باد می آید....
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :