|
پنجره های وامانده | ||
|
تو که در باور مهتابی عشق
با تو رفتم،بی تو باز آمدم از سر کوی او،دل دیوانه پنهان کردم، در خاکستر غم آن همه آرزو،دل دیوانه چه بگویم با من ای دل چه ها کردی تو مرا با عشق او آشنا کردی پس از این زاری مکن هوس یاری مکن تو ای ناکام دل دیوانه؛ با غم دیرینه ام به مزار سینه ام بخواب آرام دل دیوانه با تو رفتم،بی تو باز آمدم از سر کوی او،دل دیوانه پنهان کردم، در خاکستر غم آن همه آرزو،دل دیوانه چه بگویم با من ای دل چه ها کردی تو مرا با عشق او آشنا کردی پس از این زاری مکن هوس یاری مکن تو ای ناکام ، دل دیوانه با غم دیرینه ام به مزارسینه ام، بخواب آرام دل دیوانه بخواب آرام دل دیوانه دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر،
ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت … همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود! من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد. او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است. ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم... تو را با یه دنیا آرزو به او خواهم بخشید؛ یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود. امیدوارم همیشه و همیشه و در روزهایی که تو را نمی بینم و از تو دور خواهم بود ، بدونی که به تو می اندیشم و یاد تو در لحظه لحظه ی من جاری است. در همه حال مانند کوه پشت هر دوتون ایستاده ام . در هر حالی که باشم ، تا هر روزی که زنده باشم ، هر جا که بخوای بی چون و چرا ... خواهر عزیزم عاشقانه دوستت دارم و همیشه درکنارتم خواهر عزیزتر از جانمشهر خالی؛ جاده خالی؛ کوچه خالی؛ خانه خالی؛ وای از دنیا که یار از یار می ترسد شه سوار از جاده هموار می ترسد ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت آشـــــنا ، نا آشنا شد گریه کردم؛ ناله کردم؛ حلقه بر هر در زدم
بساط ات را درست جلوی سیاره ی ماپهن کرده ای
ترازوهایت برای دلم وزنی نشان نمی دهند -دوست داشتنم وزن چندانی ندارد- آخربه حاجت تو ؛ هرتکه ازدلم رابه ضریحی گره زده ام ترازوهایت می گویند: دلم را ،دوست داشتنم را ، وزنی نیست ؛ اما تا من حاجت رواشوم تا گره هارابازکنم تورفته ای ودرسیاره ی دیگری بساط کرده ای سیاره ای که ترازوهایش عشوه ی مردمانی راوزن میکنند که دل هاشان خالی ازعشق است دوست داشتنم دربی وزنی مبهم ونفس گیرش روزی تکه تکه ی دخیل هارابازمی کند وترازوهای تو ازسنگینی فریب وبی مهری ازمداراحساس خارج می شوند... یک آسمان بهانه ابری دل مرا امشب بنام خاطره در برگرفته است در غیبت دوباره و سخت ستاره ها ازچشم دل نگاه عطش پرگرفته است امشب بنام آینه بودن شکسته ام درسیل سنگهای عزیزان بیوفا آنها که رفته ام همه جا پا به پایشان آنها که رانده اند مرا تلخ و بیصدا فریاد میزنم که خدایا تو شاهدی اهل زمین به گریه من خنده می کنند مرز سپید عاطفه ها را شکسته اند در نقش های خاکی تن خنده می کنند اینجا دل زلال محبت گرفته است اینجا بهای آینه بودن شکستن است اینجا همیشه سنگ به دست حقیقت است رویای عشق از غم دنیاگسستن است اما در این زمانه دلگیر بیقرار ای کاش یکنفر برسد تا رها بشیم از این زمین یخ زده خود را رها کنیم با روح عاشقانه خود آشنا شویم.. فریاد می زنم اجازه بده فریاد بزنم.... شاید اینگونه همه بفهمند دلم چقدر پراست... تو بگو چه كنم با دلم؟ .. دلی كه زمانی خانه ترانه بود ولی حالا ساكت واروم شده مثل یك بچه ی سر به راه تو راست میگفتی دوست داشتن دل می خواهد دوست داشتن عشق می خواهد حالا میخواهم لابه لای حرفهای قشنگت بهم بگی، بهم بگی، دوست داشتنت چرا اینقدر گران بود؟ و دل من چرااینقدر پیش دوست داشتن تو مفت بود.؟. حالا كه رفته ای حالا كه اسان حرف از فراموشی یادها وخاطره ها زدی.... برگرد نه نمی خواهم بمانی برگرد وكابوس رفتنت را هم باخودت ببر... نگذار كابوس رفتنت مثل عشقت ارامشم را بگیرد .. حالا كه امدی خوش امدی فقط بیا كمی به اندازه ثانیه ای كنارم بنشین تا باهم كلاغ پر بازی كنم ... اول من شروع كنم.. ارامش من پیش عشق تو پر فریاد من پیش لبخند تو پر... شادی من پیش غم تو پر خواب شبانه هایم پیش رویایی عشقت پر... وجود من پیش رفتن تو پر.... عزیزم،دیدی چگونه تمام هستی من بارفتن تو رفت... خوب شد امدی تا نشانت بدهم رفتن زندگیم را باز كه رفتی باز كه سرم به كلاغ پر سرگرم شد وتو رد خاطره هایت را گذاشتی ورفتی.. رفتی ولی مگر برای بردن كابوس رفتنت نیامده بودی پس چرا نبردی ؟،چرا عشقت هنوز هست؟؟؟
خدا به بنده گفت : بنده من یازده رکعت نماز شب بخوان .
بنده به خدا می گه :خدایا آخه من ...خسته ام نمی تونم . خدا :عیبی ندارد. دو رکعت نماز «شفع» و یک رکعت نماز «وتر» بخوان . بنده : خدایا حال ندارم. برایم مشکله نیمه شب بیدارشم . خدا :بنده من قبل از خواب این سه رکعت رو بخوان . بنده : خدایا سه رکعت زیاده. خدا: بنده من فقط یک رکعت نماز «وتر» بخوان. بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام راه دیگه ای نداره ؟ خدا: بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان فقط بگو: یا الله بنده: خدایا من توی رختخوابم.اگر بلند شم خواب از سرم می پره. خدا: بنده من همان جا که دراز کشیده ای بگو یا الله بنده: خدایا هوا سرده من نمی تونم دستام رو از زیر پتو بیرون بیارم سردم میشه. خدا: پس توی دلت بگو یا الله .ما نماز شب برات حساب می کنیم . *بنده اعتنا نمی کنه ومی خوابه . خدا به ملائکه می گه: ملائکه من ببینید من چقدر ساده گرفتم اما او خوابید...چیزی به اذان صبح نمانده . بنده من رو بیدار کنید .دلم برایش تنگ شده امشب با من حرف نزده . ملائکه به خدا می گن: خداوندا او رو بیدار کردیم .اما او باز خوابید . خدا به ملائکه می گه: ملائکه من در گوشش بگید خداوند منتظر توست .شاید بیدار شود. ملائکه: پروردگارا بازهم بیدار نمی شه. * اذان صبح را می گویند این بار خدا خودش به بنده می گه: بنده ی من هنگام اذان هم بیدار نشدی. نزدیک طلوع خورشیداست . بیدار شو وبا من حرف بزن .نگذار نماز صبحت قضا شود . *خورشید از مشرق طلوع کرد ملائکه به خدا می گن :خداوندا نمیخواهی با او قهر می کنی ؟ خداوند به ملائکه می گه: او که جز من کسی را ندارد .شاید توبه کند .... ببین خدا چقدر به ما مشتاقه ، با اینکه به او محتاجیم .....
حس میکنم روی صورتم دنیا چکه میکند حس میکنم قطره قطره, نم نمک عاشقم میکنی بارن که می بارد هوا تر میشود تا تو چشمک بزنی باران که می بارد باز با ترانه یا بی ترانه من عاشق تر گریه میکنم عاشق تر از گلبرگ عاشق تر از شبنم عاشق تر از حرفهایی که روزهای بارانی زیر چتر گفتم, و از اسمان چتر بالاتر نرفت باران اسمان را فریب میدهد که به زمین دل ببازد و زمین فریب میخورد تا اسمان دل خوش کند به عشوه های پنهانی, در این باران کوتاه که بلند تر از احساس دوری توست حس خوبی دارم حتی اگر ابر خورشید را پنهان کند و باران گریه هایم را, حس خوبی دارم به تو که نزدیکی.... آنان که می آیند آنانکه می خواهند آنان که تاوان عشق را با زندگی می دهند آنان که می جنگند آنان که می خواهند اسیر کسی بشوند آنان که مرا رها کرده اند آنان که مرا می خواهند و نرسیدند به امید بسته اند آخر دنیا به من چه دنیایی که مرا نمی شناسد دنیایی که هر لحظه عمرم با اوست و با او زندگی می کنم با نفرت مرا در گوشهای حبس کرده به من چه دیگر دوستش ندارم تمام گشته ی دنیایی ام من رها گشته ی زندانی ام من زندان به از افسوس عشق مردن به از عشق عاشقم من می سرایم درد ماندن در این دنیا فریاد دلگیر غم انگیز ره به جایی نبرم من کار عاشق نباشد درد خود بی درد و بی عشق مانده ام من گر خرابات جایی برایم داشت می آیم منتظر باش مرد روزهای سختی ام من پس چرا خادم مرا فکر نکرد راه راست از عشق مردنم من ماییم و پرسه های شبانه ، همین و بس تا بانگ صبح ، شعر و ترانه ، همین و بس فرجام ماجرای بد روز را مپرس خوش باد قصه های شبانه ، همین و بس بعد از من و تو ـ از من و تو ـ یادگار چیست ؟ یك مشت داستان و فسانه ، همین و بس مشتاقم و به خاطر یك لحظه دیدنت آورده ام هزار بهانه ، همین و بس ـ یك روح شرحه شرحه و یك جسم چاك چاك از من جز این مجوی نشانه ، همین و بس ـ تنها ـ در این حوالی متروك ، روح من با یاد توست شانه به شانه ، همین و بس چون عابری ـ خلاصه بگویم ـ در این مسیر ماندیم زیر چرخ زمانه ، همین و بس من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
دهانت را میبویند " مبادا که گفته باشی دوستت دارم " دلت را میپویند روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد و در این بنبست کج و پیچ سرما آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان میدارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود روزگار غریبیست نازنین و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبیست نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد. نام من میلدرد است؛
میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام.
یکی از این شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح میدهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایینتری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.
رابی درسهای پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش میکرد، حسّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان میداد. امّا او با پشتکار گامهای موسیقی را مرور میکرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره میکرد.
در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره میگفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو میزنم."
امّا امیدی نمیرفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور میدیدم و در همین حدّ میشناختم؛ میدیدم که با اتومبیل قدیمیاش او را دم خانهء من پیاده میکند و سپس میآید و او را میبرد. همیشه دستی تکان میداد و لبخندی میزد امّا هرگز داخل نمیآمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمیآید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم میتوانم در این تکنوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تکنوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمیتوانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین میکنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تکنوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمیدانم چرا به او اجازه دادم در این تکنوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که میگفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامههای تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو مینواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پردههای پیانو میرقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.
آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت میطلبد در نهایت شکوه اجرا میشد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوجگیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کفزدنهای ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشکریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که میگفت، "میدانید خانم آنور، یادتان میآید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا بود و اصلاً نمیتوانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او میتواند بشنود که من پیانو مینوازم. میخواستم برنامهای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیدهای نبود که پردهای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبتهای کودکان ببرند؛ دیدم که چشمهای آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگیام پربارتر شده است.
من هرگز نابغه نبودهام امّا آن شب شدم.
و امّا رابی
؛ او معلّم بود و من شاگرد؛
زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد برچسب ها: تقدیم به همه مادران، |
||